به روز نمی شود!!!
بماند یادگاری
آدم گاهی فقط می تواند درِ لپ تاپش را محکم بکوبد و چراغ را خاموش کند و سر در بالشش فرو کند و گوسپند بشمارد.صبحی دیگر، روزی دیگر که جان بر لب آمد تا شب شد!!! آدم خسته می شود از شمارش پر از دلهره ی روزهایی که قرار نیست تهشان به جایی برسد. قرار نیست.قرار نیست...
آدم یک عمر با سربلندی و افتخار شصت ماغش را می دهد بالا و هی به این و آن پز می دهد که من فلان، که من بیسار، که من تافته جدابافته،که من... بعد به طرز غیرقابل باوری می شود خری مانده در گِل و یک عمر شرمنده می شود در پیشگاه خودش!!! آدم نباید برود پی اثبات خودش به خودش. چه بسا عمری انگشت به دهان بماند و هی با خودش بگوید من؟؟؟من؟؟؟ امکان ندارد!!!من؟؟؟ ...
من از رعد و برق،تاریکی،انواع و اقسام جک و جونور،بلندی،تاکسی،پیری،و خیلی چیزهای پیش پاافتاده دیگر می ترسم!!! بنده با دقت بسیار بالایی یک ترسوی تمام عیار تشریف دارم!!!
من این روزهای آخر سال را،و بدترنوروز را دوست ندارم!!! دیدارهای اجباری عیدانه را دوست ندارم. از جواب دادن به سوالهایی نظیر خب،مرضیه جان الان چه غلطی می کنی دلبندم،بیزارم و تنها می توانم لبخندی سرشار از ملاحت و بلاهت تقدیم حضّار کنم.
آدمی هستم که انگار یک دفتر مخش صدبرگ گذاشته اند جلوی رویش و مجبورش کرده اند که برای صفحه به صفحه اش فکری هیجان انگیز بکند.چه کار کنم با صد برگی که از شدّت حماقت حتی ده برگش را هم نمی توانم جوری که دوست دارم پرکنم؟؟؟ نمی خواهم صفحه به صفحه اش را پر از سیاه مشق هایی کنم که همه مان می دانیم و زندگیشان می کنیم. انگار ایستاده باشی وسط یک برهوت بی سروته و بعد باید جهت یابی کنی،جوری که برسی به یک آبادی که "فقط" هلاک نشوی. انگار که یک لکه اتّفاقیِ جوهر باشی چکیده از قلم نویسنده بر سفیدی یک دستِ کاغذ که باید یک جورِ خوبی سفیدی غالب را متاثر کنی. انگار که زندگی تماماً از آن تو باشد و نباشد. لعنت، لعنت،هزاران بار لعنت...
آدمی گاهی دلش میخواهد بازوی اولین رهگذری را که سرپیچ به هم برخورده اند و در مواقع عادی با یک ببخشید از کنار هم رد میشوند محکم بچسبد و رازش را زمزمه کند در گوشش و بعد بگذرد و برود.دلش می خواهد همه آن چیزهایی را که هی فکر می کند نباید به کسی گفت، نباید به کسی گفت، نباید به کسی گفت... را به عالم و آدم فریاد بزند.آدمی گاهی دچار جنون آنی می شود و چه خوب که قبل از اینکه زمزمه کند در گوش کسی، مستی از سرش می پرد.
درد زیاد که باشد، زمانی می رسد که بی حسی به ارمغان می آورد!!! مثل زخمی که آنقدر بی محلی اش کنی که ذوق ذوقش آرام بگیرد و ورم کند و کرخت و بی حس شود!!! درد اگر آرام نمی گیرد، مدارایش کن تا به بی حسی بینجامد!!!
آدم گاهی نباید برود پی اثبات ظن اش!!! آدم باید خودش را بزند به کوچه ی علی چپ و هی به سبک آقای توئیدی با خودش تکرار کند همش خیالاته، همش خیالاته!!! کمی خر باشد با گوش هایی حنایی و دمی که از سر شیطنت هی تکان تکان می خورد!!! فقط و فقط برای اینکه زیر بار حجم دروغ نفسش بند نیاید!!! آدم نفسش را نیاز دارد خب برای کارهای مهم تر!!! آدم نفسش را نیاز دارد که گهگاه به طرز سرخوشانه ای بدهد بیرون و بگوید وه!!! زندگی چه زیباست!!!
تمام بدبختی همین جاست. آدم هیچ وقت نمی تواند جایی را پیدا کند که دنج و دلچسب باشد، برای اینکه همچو جایی اصلاً در دنیا وجود ندارد. آدم ممکن است خیال کند که همچو جایی وجود دارد، اما همین که پاش رسید آنجا و موقعی که اصلاً هیچ انتظارش را ندارد یک نفر از غیب پیداش می شود و درست جلو چشم آدم می نویسد، "دهنتو..." اگر قبول ندارید یک بار امتحان کنید. من گمان می کنم موقعی که بمیرم، و مرا توی قبرستان چال کنند، یا سنگ قبری رویش بگذارند که رویش نوشته شده باشد"هولدن کالفیلد"، متولد سال فلان و از اینجور چیزها،آخر سر درست زیر آن خواهند نوشت،"دهنتو..." من این را حتم دارم. حالا می بینید.
ناتوردشت- جی.دی.سالینجر
دیوانگی در بروکلین- پل استر
تازگی ها وقتی یک جایی به هر دلیلی درمی مانم و حال و هوایم می رود به سمت و سوی برج زهرمار شدن و چهاردستی زانوی غم بغل گرفتن و زمین را به زمان دوختن، یک نصفه دقیقه چشم های مات و نیمه بازم را می بندم و تصور می کنم بعد از صد و بیست و سه سال یکی دارد مرا با صد و هفتاد و سه سانت قد می گذارد توی نیم وجب قبر پیش ساخته!!! آن وقت دیگر چه اهمیتی دارد که فلان سال، فلان روز، فلان ساعت، فلان لحظه، حسی چنان تلخ داشته دو دستی گلوی مرا می فشرده!!! واقعاً چه اهمیتی دارد؟؟؟
پی نوشت: بعد کاشکی یادم بماند این نیم دقیقه را همیشه!!!
آدم هفت ساله باشد مداد پاک کن نداشته باشد سر املا، آدم ابله باشد و فاصله ی جفت چشم هایش یک اینچ و گوش هایش قد گوش های دامبو و دماغش دروغ نگفته پینوکیو وار، آدم تک و تنها وسط صحرای کالاهاری مانده باشد، امّا... یک جو، یک ارزن اعتماد به نفس داشته باشد!!! لامذهب بدچیزی است!!!
گیر سه پیچ: آیا درست است لامذهب را به عنوان فحش جهت خنک شدن دل استفاده کرد اصلاً؟؟؟
گاهی آدم تنها تاوان فراموشی اش را می دهد!!! مثل وقتی که هشت ساله است و دفتر مشقش را خانه جا گذاشته و باید به جایش دوبار از روی تصمیم کبری بنویسد!!! مثل وقتی که تولّد عزیزش را غفلتاً فراموش می کند و به جایش مقادیر متنابهی ناز خریداری می کند!!! مثل وقتی که کلید خانه را جا گذاشته و به جایش پرسه می زند کوچه پس کوچه ها را!!!
تاوان فراموشی، تاوان دمی غفلت، گیرم که منصفانه نباشد!!! تمام می شود این تاوان، اما نمی گذارد دگر بار فراموش کنی!!! فراموشم نمی شود!!!