تازگی ها وقتی یک جایی به هر دلیلی درمی مانم و حال و هوایم می رود به سمت و سوی برج زهرمار شدن و چهاردستی زانوی غم بغل گرفتن و زمین را به زمان دوختن، یک نصفه دقیقه چشم های مات و نیمه بازم را می بندم و تصور می کنم بعد از صد و بیست و سه سال یکی دارد مرا با صد و هفتاد و سه سانت قد می گذارد توی نیم وجب قبر پیش ساخته!!! آن وقت دیگر چه اهمیتی دارد که فلان سال، فلان روز، فلان ساعت، فلان لحظه، حسی چنان تلخ داشته دو دستی گلوی مرا می فشرده!!! واقعاً چه اهمیتی دارد؟؟؟

پی نوشت: بعد کاشکی یادم بماند این نیم دقیقه را همیشه!!!