زندگی عجیبی در پیش گرفته بود، زندگی غیرمعمول که آدم فکر می کرد باید پر از انواع و اقسام تجربیات شگفت انگیز باشد. ولی نکته ی عجیب درباره او این بود که انسانی کاملاً معمولی بود و شما فکر می کردید که شاید او صاحب یک گاراژ و یا هتلی درجه سه در شهری درجه دو در کالیفرنیا باشد. این واقعیت که اغلب برای من جالب توجه بوده و نمی دانم چرا همیشه باعث حیرت من می شود. وقایع عجیب در زندگی یک فرد او را تبدیل به آدمی غیرعادی نمی کند، اما برعکس یک آدم استثنایی می تواند روند کسالت بار و یکنواخت زندگی را شگفت انگیز کند.
ازدواج مصلحتی- سامرست موام
ممکن است یک مُسکّن قوی درد را برای مدّتی فروبنشاند اما اگر درد از راهش درمان نشود با از بین رفتن اثر دارو، این بار با شدت بیشتری برمیگردد!!! مسکن های رنگارنگ را باید انداخت دور قبل از اینکه ناخواسته معتادشان شد و رنج بیشتری به بار بیاورد!!!
هر چیزی یک ظرفیتی، یک حدّی، یک آستانه ای دارد!!! جایتان خالی دارم شکلات چرب و چیلی مغز پسته ای را تکه تکه می شکنم و می گذارم دهانِ همیشه بازم تا یواش یواش آب شود و شیرینی اش بنشیند در کام!!! آستانه جوش زدن صورت ماه اینجانب بسیار بالاست (محکم کوبیده شود برروی نزدیکترین جسم چوبی،لطفاً)!!! حتی اگر پایین هم بود این آستانه، بعید می دانم تغییری در رژیم شکلاتی ایجاد می شد!!! کاش آستانه ی سرریزشدن صبر و حوصله تا به این حد بالا بود!!! آدم صبر و حوصله اش که سرریز شود از کاسه ی چینی ایّام، همه چیز و همه کس را یکجا و با هم و یک شبه می خواهد!!!
بچه های کوچک اصلاً هم شیرین و تودل برو نیستند!!! بچه های کوچک مثل این آشپزهای ماهر ژاپنی می مانند که روی تخته آشپزیشان به جای سبزیجات اعصاب تو را ساطور می زنند!!! یک دختربچه ی باهوش سه و نیم ساله می تواند با سوالها ی مسلسل وارش کم کم چنان تو را از کوره به در برد که اگر مادرش جلوی رویت نایستاده باشد هر آینه قابلیت این را داشته باشی که با یک دست خرخره اش را بچسبی و میخکوبش کنی به دیوار، بعد همانطور که دارد به طرز بامزه ای دست و پا می زند و کبود و سیاه می شود، برایش آرام و شمرده توضیح دهی که مورچه ها قلب ندارند و غیره و غیره و غیره!!!
باید ترسید از آن روز که نقشی غالب شود، که رنگی غالب شود!!! باید ترسید از حکمرانی نقش ها و رنگ هایی که از فرط استواری و غلظتشان بلاعزل می شوند و ناعادلانه نمی گذارند دیوارها نقشی دیگر، رنگی دیگر به خود ببینند!!!
آخرین بار، آخرین بار،...
گاهی درست آن زمان که قاطعانه نهیب آخرین بار را می زنی به خودت، زمانی است که یک چندباره ی دیگر انتظارت را می کشد!!! و چه بسا خودت خوووب می دانی این را!!!
زیاد نمانده به سال هایی که همانطور نشسته از بالای شانه ات،نگاهی گذرا به پشت سر بیندازی و بعد با صدایی که گویی متعلّق به تو نیست با خودت زمزمه کنی: "دیدی هیچ نمانده از تو؟؟؟"
نباید عادت کنی:به خوردن فلان نوع شکلات، به سلکشن ثابت آهنگ هایت، به دیوارهای اتاقت که نور قرمز پرده ها صورتی شان می کند، به آدم هایی که می بینی و نمی بینی، که دوستشان داری و نداری،به کفش های قهوه ای ات، به شادی ها، به ناراحتی ها،...!!!
به هیچ چیز نباید عادت کرد!!! عادت همان چیزی است که می تواند تو را از تجربه ی تازه ها باز دارد!!! و بدتر، عادت همان چیزی است که می تواند تو را پایبند کند، می تواند افسارت زند!!!
نباید بگذاری بفهمند!!! بعضی آدم ها را نباید بگذاری بفهمند که چقدر عزیزند برایت، که چقدر دوستشان داری، که چقدر نگرانشانی، که چقدر دلتنگشان می شوی، که چقدر...!!! تنها به این دلیل احمقانه که اگر بفهمند همه ی این دوست داشتن های بی چشمداشت را، تو را وامدار خود می دانند!!! می توانند باج بگیرند، می توانند دریغ کنند، در یک کلام می توانند دق مرگت کنند!!! نباید بگذاری بفهمند!!! بعضی ها را هم از همان اول باید محکم بغل کرد و تا آستانه ی خفه شدن فشار داد تا بدانند که دوستشان داری خیلی زیاد!!!
آدم میگذراند سال ها را، روزها را، ماه ها را، به یاری لحظاتی هرچند کوتاه که گوش هامان ارتفاعی ناچیز می گیرد و چشم هامان برقی می زند و یادمان می رود تمام ناکامی ها را،تلخی ها را،...!!! و بعد خیال برمان می دارد و جوگیرانه زیر لب زمزمه می کنیم:
می ارزد تمام سال های گذشته و نیامده تنها برای تجربه ی این لحظه ها!!! می ارزد!!!
آدم وقتی یک روز صبح از خواب بیدار می شود و می بیند ملزم به انجام هیچ کاری نیست، به جای اینکه سرخوشانه روزش را به کتاب های نخوانده، به موزیک های گوش نکرده، به فیلم های ندیده، به جاهای نرفته بگذراند، می شود مثل یک مرغ پرکنده که هی بال بال می زند بیخود و بی جهت و فکر می کند که کاری مانده که باید انجامش دهد، که گِلی هست که باید به سرش بگیرد، که حماقتی هست که باید مرتکبش شود!!! آدم به زندگی سگی چهارده ماه و شش روز و یازده ساعت و چهل و پنج دقیقه و سی ثانیه ای قبلش عادت کرده است!!! حالا واقعاً تمام شد؟؟؟
معمولاً عکس را می گیرند برای یادگاری، برای اینکه روزی روزگاری بنشینند نگاهشان کنند و با هر عکس خاطره ای،یادی زنده شود!!! مرور عکس ها، مرور لحظات مرده است که خواسته ایم زنده نگه شان داریم به ضرب و زور دوربین هایمان!!! لحظاتی که بوده اند، که در بعضی هاشان بوده ایم، لمسشان کرده ایم، و الان که نگاهشان می کنیم تنها مثل یک سایه ی محو می مانند!!! هم آشنایند و هم غریب!!!
مرور عکس ها را دوست ندارم!!! آدم می ترسد وقتی می بیند خودِ پنج ساله اش را با چشمانی وغزده به دوربین!!! آدم می ترسد وقتی می بیند جوانی و زیبایی واقعاً خیره کننده ی فسیل های فامیل را!!! آدم می ترسد وقتی خودش را در عکس سیاه و سفید پنجاه سال پیش می بیند، آن شبیه، بچگی های مادر است با همان مدل موها،لبخند،نگاه،...!!! آدم می ترسد وقتی می بیند دم دست ترین آدم ها، همان هایی که از سر و کول هم بالا رفته اید و حاصلش شده یک فقره عکس جفنگ، همان هایی که از شدت دم دست بودن وجودشان عادی شده بود برایتان،حالا دورترین آدم هایند!!! آدم می ترسد وقتی می بیند همین چند ماه پیش ها، یک دفعه چقدر دور و چقدر محو به نظر می رسد!!! آدم می ترسد، آدم عجیییب می ترسد...

